2010 فوريه 9
نام کاربری: کلمه عبور:

مترو

زنانی که روی صندلی ‌های مترو نشسته ‌اند، لباس ‌ها را دست‌ به دست می‌ کنند و می ‌رسانند به دست خانمی که از آن طرف خواسته لباس ‌ها را ببیند. صدای زن فروشنده هم‌ همه‌ای را توی مترو ایجاد کرده و خیلی از خانم ‌ها سرک می‌ کشند که نگاهی به اجناس زن بیندازند.

خیلی‌ ها هم توجه نمی‌ کنند و سرشان به کار خودشان گرم است. خانم نسبتاً چاقی با یک دستش راه را باز می ‌کند و می ‌ایستد جلوی من. توی دست دیگرش پلاستیک بزرگ سیاهی است که پر است از رنگ ‌های مختلف.
نفس‌ های بلند و تندش نشان می ‌دهد که وزن کیسه کم نیست و حمل آن برایش سخت است. پشت سرش دختر تقریباً ۱۶ یا ۱۷ ساله ‌ای خودش را می‌ رساند و می ‌نشیند کنار کیسه. به نظر می ‌آید مادر و دختر باشند.

او شروع می‌ کند به معرفی اجناس‌ داخل کیسه: «خانم‌ ها! تاپ ‌های فان ریپ، فری‌ سایز، همه رنگ، بهترین جنس، از تولید به مصرف، جنسش شناخته شده ‌ست. فقط دو هزار تومن.»
چند سالی می‌ شود که بعد از راه ‌اندازی مترو و ابداع واگن بانوان، زنانی از همه جا رانده و مانده برای در آوردن لقمه‌ نانی به دل زیرزمین تهران پناه آوردند و واگن زنان را مامنی کردند برای خودشان، بچه ‌های کوچک‌‌ و دختران جوان ‌شان.

آن ها اجناسی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برای فروش همراه خود داخل مترو می ‌آورند و در آن شلوغی و کمی جا کیسه ‌های بزرگشان را این‌طرف و آن طرف می‌ کشند. آن ها زنانی هستند با ظاهری متفاوت و مثل گداهای خیابانی دل همشهری ‌های شان را خون نمی ‌کنند. گدایی نمی ‌کنند و مثل دستفروشان اتوبوس‌ ها از لیف و اسکاچ ظرفشویی خبری نیست. شغلی ایجاد کرده ‌اند زنانه با اجناسی زنانه، که از قضا مورد استقبال زنان قرار گرفته. همه از آن ها با رضایت خاطر خرید می‌ کنند و راه را برایشان باز می‌ کنند که عبور کنند.

طوری می ‌آیم که نگهبان‌ها من را نبینند

عبور از گیت و فرار کردن از دست نگهبان‌ ها کار هر روزه ‌اش است. خانم مسنی است که دو ساک بزرگ و یک پلاستیک کوچک همراهش است. او می ‌گوید: «طوری وارد می‌شوم که نگهبان ‌ها من را نبینند.» وارد که شد دیگر تا شب می ‌ماند. «فریبا» زن ۴۰ ساله نیز همین را می گوید. از ساعت ۱۰ صبح می ‌آید و تا هفت شب می ‌ماند.

بعضی از آن ها دو ایستگاه خلوت را انتخاب می ‌کنند و مدام سوار و پیاده می ‌شوند. در این ایستگاه سوار می ‌شوند و بعد از این که از فروش ‌شان مطمئن شدند در ایستگاه بعد پیاده می‌ شوند.

اجناس‌ شان را از بازار خریداری می ‌کنند. فریبا می گوید: «این ها را به صورت جین می ‌خریم و برایمان ارزان تمام می ‌شود و قیمتی هم که به خانم ‌ها می‌ فروشیم خیلی ارزان‌ تر از مغازه‌هاست. شغل خوبی است.»
از آن جایی که آن ها واقعیت‌ های غیر قابل انکاری هستند، مسوولین مترو نیز برای جمع‌ آوری آن ها چندان جدیتی به خرج نمی ‌دهند. آن ها خرج خانواده ‌ای را می ‌دهند و از هر دری که بیرون ‌شوند از در دیگر وارد می ‌شوند. گاهی زنان پلیس آن ها را شناسایی و دستگیر می ‌کنند اما اکثراً ‌آن ها موفق به فرار می ‌شوند.

یادداشت‌ دختر دستفروش مترو

اتفاقی به این وبلاگ برخوردم. کمی باورنکردنی است درست مثل خود این زن‌ها و سر و وضعشان که باورنکردنی هستند اما خودشان را به مردم قبولانده اند.
«شهریور شروع شد و فقط یک ماه فرصت باقیه تا شهریه ی ترمم رو جور کنم. گاهی از این خوشحال می شم که آباده تا این جا هوار کیلومتر فاصله داره و همکلاسی هام رو که اکثراً بومی هستن، این جا نمی بینم. از متروی هفت تیر دارم آپ می کنم. این آقای مامور هی گیر داده بود به بارم که بگیره. منم برای رد گم کنی اومدم و شروع به نوشتن کردم.»

به نظر «دکتر حسین قاضیان»، جامعه‌شناس: «این سویه ‌ی دیگری از قواعد فرهنگی جامعه ماست که به ‌رغم ضعیف به حساب آوردن زن، بر ضعیف رحم می‌ کند. این همان چیزی است که مفهومِ پارادوکسیکالِ «قدرتِ ضعف» را خلق می‌ کند. قدرت ضعفِ زنانه باعث می‌ شود ماموران مترو آن ‌قدرها که ممکن است به مرد دستفروش سخت بگیرند به زن دستفروش سخت نگیرند. به این ترتیب نوعی حاشیه‌ ی امن باریک، و البته متزلزل، برای زنان دستفروش پیدا می ‌شود که برای مردان دستفروش فراهم نیست. آنان ناچارند بارِ سنگین مردانگی‌ شان را در فرار و گریزهای خیابانی از دست مامورانی جستجو کنند که مثل همان ‌ها مرد هستند و با معیارهای مردانه به هماوردی با هم می‌پردازند.»

تنها مکان امن شهر برای زنان

فریبا ۴۰ ساله است. این را خودش می‌ گوید. بین تمام زنان دیگر توجه ‌ام را جلب می‌ کند. تمام لباس ‌هایی را که برای فروش آورده داخل ساک ‌های تمیز و زیبایی طوری چیده که رنگ ها به چشم می‌ آیند. لباس خوبی پوشیده. مانتوی زرشکی سنتی از آن دست ‌لبا‌س ‌های مورد علاقه ‌ی این روزها. با یک مقنعه مشکی و چادری که روی آن سرش کرده. از آرایش روی صورتش خبری نیست. اگر توی خیابان می ‌دیدمش فکر می ‌کردم حتماً معلم است.

فریبا می ‌گوید دیپلمه است و یک سال است متارکه کرده. دو پسرش دانشجو هستند و یکی از آن ها دانشجوی دانشگاه آزاد یزد است. او هم برای دادن خرج تحصیل پسرش این شغل را انتخاب کرده. دلیل انتخاب این شغل را امنیتی که در واگن زنان است می‌ داند. می‌ گوید: «با مدرک دیپلم برای من کاری نیست. مگر این که بروم منشی یک شرکت خصوصی بشوم. من توی یک شرکت احساس امنیت نمی ‌کنم. این جا هر چند وقت یکبار پلیس ‌های زن تمام بار‌مان را از ما می‌ گیرند و ما را بیرون می ‌کنند اما راه چاره ‌ای ندارم. می ‌شود از راه فروش لباس‌ های زیر زنانه ماهی ۴۰۰ تا ۵۰۰ تومان درآمد داشت.»

دکتر قاضیان در این زمینه که چرا زنان، مترو را برای دستفروشی انتخاب کرده اند می‌گوید: «به نظر می ‌رسد این محیط برای زنان قابل کنترل‌ تر و نهایتاً ایمن‌ تر است. چون اولاً بر خلاف دستفروشی در خیابان، محیط واگن محصور است، اما خیابان مکانی بی ‌کرانه به نظر می رسد؛ ثانیاً عناصر محیطی نیز در واگن محدودترند تا خیابان، و اغلب محدود می ‌شوند به مسافران؛ در حالی که در خیابان شما با عناصر تهدیدآمیز بیشتری سروکار دارید، از وضع متغیر جوّی بگیرید تا ماشین و موتور و آژان و... ؛ ثالثاً این محیط، به دلیل تفکیک جنسیِ نسبیِ معمول در واگن‌ها، زنانه ‌تر و در نتیجه مأنوس‌ تر است و کمتر تهدید‌آمیز جلوه می ‌کند.»

این کار بهتر از کار در خانه است

«معصومه» ۱۸ ساله است.چهره ‌ی نحیف و بیماری دارد. از طرز لباس‌ پوشیدنش می ‌شناسمش و آرایش صورتش. وقتی بسته‌ های لوازم آرایش را از توی کیفش در می‌ آورد مطمئن می ‌شوم که دستفروش است. می‌گوید: «قبلاً توی بازار گلوبندک فال‌فروشی می ‌کردم. یه روز خانمی بهم گفت به جای این کار برو توی مترو دستفروشی کن. حداقل امن است و مردها اذیتت نمی‌ کنند. حالا خودم و خواهر کوچیکم که ۹ سالشه با هم تو مترو کار می ‌کنیم. اون فال می‌ فروشه.»

معصومه حوالی میدان شوش زندگی می ‌کند. می ‌گوید پدر و برادرم توی یک تصادف مردند. من هفت خواهر دارم که دوتایشان ازدواج کرده اند. او یک بار هم ازدواج کرده و حالا طلاق گرفته. می ‌گوید شوهرش معتاد بوده و دایی ‌هایش به اصرار او را به این پسر داده‌ اند. «همیشه ازش متنفر بودم.» او خیلی کوچک است. آنقدر که ماجراهایش باور نکردنی است.

وقتی از او می‌ پرسم چقدر در مترو در آمد دارد می ‌گوید: «خوب است. روزی ۱۰ تومن، ۹ تومن.» به معصومه می‌ گویم چرا این کار را انتخاب کردی؟ در جوابم می‌گوید: «چون کار در خانه خیلی سخت است.» منظورش کارگری برای کارهای خانه است.

مترو

جنیفر لوپز جوراب‌هایش را بیمه کرده است

زن دستفروش با قد بلند و هیکل چهارشانه ‌اش می‌ ایستد وسط واگن و با صدای بلند به تبلیغ اجناسش می‌پردازد: «جوراب‌ های لوپز که هیچ وقت سوراخ نمی ‌شود. جوراب‌ هایی که لنگه اش در بازار وجود ندارد. خانم جنیفر لوپز جوراب‌ هایش را هم بیمه کرده است.» دست هایش را کرده توی جوراب و محکم ناخن ‌هایش را به آن می‌ کشد و جوراب پاره نمی شود. «سه تا جوراب هزار تومان.»

کمی آن ‌طرف تر زنی لباس زیر می‌ فروشد و دو قدم آن ‌طرف ‌تر زنی نخ ‌های اصلاح صورت. هر کس در تلاش است که تا پیاده نشده جنس مورد نظر خودش را بخرد. تاپ‌ های رنگارنگ، وسایل آشپزخانه، روسری، انواع گل‌سر و بدلی ‌جات، شمع ‌های تزیینی و لوازم آرایش. خانمی که رو به رویش ایستاده ام چند تکه ‌ی رنگارنگ لباس‌ زیر می‌خرد و پولش را حساب می‌ کند. با خوشحالی داخل کیفش می‌ گذارد و به زن بغل دستی که گویا خواهرش باشد می ‌گوید: «خیالم راحت شد. حوصله نداشتم برم مغازه. از این زن ها خوشم میاد. کلی ازشون خرید کردم تا حالا.»

پیشنهاد شهرداری و غرفه ‌هایی برای زنان

آنقدر تعداد دستفروشان زن در دو واگن زنان زیاد شده که به نظر می‌ رسد بیشتر از زنان مسافر، فروشنده وجود دارد. اوایل تعدادشان کم بود اما کم کم و با پذیرش مردم، بیشتر و بیشتر شدند. مریم می‌ گوید: «فوق ‌لیسانس اقتصاد انرژی دارم از دانشگاه تهران و الان هم دارم دکترای آی تی از دانشگاه شریف می‌ گیرم. شوهرم هم یک مهندس مکانیک اخراجی است. دختر ۵ ساله ‌ای دارم که مجبورم به خاطر هزینه ‌های او و بیکاری دستفروشی کنم.»

حدود یک ساعت با من حرف می ‌زند. در مورد شغلش، رشته ‌اش، این که زیر همین ایستگاه مترو چاه نفت‌ وجود دارد، و این که او سال‌ هایی را به عنوان مهندس در عسلویه گذرانده. سه سال است که در مترو کار می ‌کند. او نام تمام رئیس ایستگاه ‌ها را می‌ داند.

می‌ گوید: «از بس من را گرفته اند و به دفتر حراست برده اند همه را می ‌شناسم. آن ها هم من را می ‌شناسند. من رفتم و به آن ها پیشنهاد دادم که یکی از واگن ‌ها را غرفه کنند و اجازه بدهند تا ما هم کار و کاسبی خودمان را داشته باشیم اما قبول نکردند.» فریبا می ‌گوید: «شهرداری به ما پیشنهاد داد که بهمان غرفه ‌هایی را بدهد اما به شرط این که بیایند در محل و تحقیقات محلی در مورد ما انجام بدهند ولی شاید من دوست نداشته باشم که همسایه‌ ام بداند که این شغل من است.»

سن دست فروشان تغییر می کند

اگر شما هم از مسافران همیشگی مترو باشید تغییر سن دستفروشان را از ۴۵ یا ۵۰ سالگی به ۲۵ یا ۲۰ سالگی متوجه شده‌ اید.

 به نظر دکتر قاضیان «گشایشگران این راه، زنانی بودند که وضعیت دشوار زندگی و ناگزیری ‌های آن مجبورشان می ‌کرد از میان معدود گزینه ‌های دشوار معیشت به دستفروشی در مترو بپردازند. این‌ ها علی ‌القاعده زنان تنها یا سرپرست خانواری بودند که به دستفروشی به مثابه یک شغل نگاه می ‌کردند. آنان مسیری از زندگی را طی کرده بودند، پس احتمالاً مسن‌ تر از گروه ‌های بعدی زنان بودند. وقتی راه دستفروشی در مترو با کار این زنان هموار شد، زنان دیگری که در آن موقعیت‌ ها نبودند نیز از مزایای نسبی این کار باخبر شدند. آن‌ ها هم به این ترتیب به بازار پیوستند. اما اینان دیگر زنان سرپرست خانوار یا کسانی نبودند که آن را شغل شاغلشان به حساب آورند، بلکه بیشتر به عنوان نوعی کمک هزینه روی درآمدهایش حساب باز می‌ کنند. این گروه را جوان‌ ترها تشکیل می‌دادند.»

کفش کتانی سفید آل استار پوشیده. شلوار جین قشنگی که خوب روی کفش‌ هایش نشسته. موهایش را مش کرده و صورت زیبایی دارد. کنارش نشسته ‌ام و دوست‌ ندارم با او وارد گفت ‌و گو بشوم. حدوداً ۲۵ ساله است.

یعنی اینقدر ضعیف و ناتوان بار آمده که هیچ کار دیگری را به غیر از این کار نمی داند؟ یعنی طلاق گرفته؟ پدرش معتاد است؟ مرده؟ مادرش مریض است؟ دانشجو است؟ اصلاً ازدواج کرده یا نه؟ ترجیح می‌ دهم این سوال‌ ها را از او نپرسم. دوست‌ ندارم جواب ‌هایش را بشنوم. شاید او همان دختر وبلاگ نویسی باشد که چند روز پیش وبلاگش را خواندم. ترن که می ‌رسد پلاستیک سیاه را بر می ‌دارد و چند دقیقه بعد صدایش را توی ترن می ‌شنوم. «خانم‌ها!...»

عكس ها از فارس

10/11/2008