
از ترافیک خیابان ولیعصر تهران میروی به خانه زنی ۹۱ ساله که در تلاش برای به واقعیت رساندن رویاهایی سبز برای جهان است. «مهلقا ملاح»، موسس «جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست»، در خانه اش پذیرایمان می شود تا از قصه زندگی اش بگوید، قصهای که گاه با این جمله قطع میشود که «مادر جان! چه بگویم؟ تاریخِ یک قرن است!» اما اگر نه تاریخ یک قرن، که گوشه هایی از آن را در خانه ای که حالا باغ های اطرافش آپارتمان هایی چندین طبقه اند، میشنویم.
خانم ملاح از تولدتان بگویید!
تولد من خودش یک رمان است. یک رمان خیلی جالب. مادر من، «خدیجه افضل وزیری»، اولین دختری بود در ایران که از «دارالفنون» با پسرها دیپلم گرفت. این ماجرا برمیگردد به دوره مشروطیت و قبل از این که رضا شاه بیاید. مادربزرگ ما هم، «بیبیخانم استرآبادی»، خانمی بود مبارز، که یکی از اولین مدرسههای دوشیزگان را باز کرده بود. کتابی هم نوشته بود به نام «معایبالرجال» که این کتاب به مجلس داده شده بود. حالا یکی میآید و عاشق مادرم می شود و به اصرار مادرم را می دهند به آقا پسری لوس بی مزه (میخندد). مادر را برمیدارد و میبرد مازنداران. به خاطر این که از خانهای مازندران بود و «بندرگز» تا «کردکوی» در اختیارشان بود. مادر در آن جا من را حامله بوده که وبا شیوع پیدا میکند. وبا مردم را میکشد و وضع اسفبار می شود و پدر نذر می کند که اگر مادر نمیرد و زنده بماند به زیارت امام رضا بروند. این نذر گفته میشود و تمام دهاتیها جمع می شوند پایین خانه پدر تا مادر بچه را، بنده حقیر را، به دنیا آورد. مامان در کتابشان نوشتهاند که چون نمیخواستند من و خودش زنده بمانیم، بلند میشود سوار اسب میشود و با ایل به طرف امام رضا راه میافتد. نزدیک شاهرود بودهاند که دیگر نمیتواند برود، بچه میخواسته به دنیا بیاید. خانمها خودشان را میرسانند به کاروانسرا، میبینند که همه اتاقها را آقایان اشغال کردهاند. تنها جای خلوتی که میماند برای تولد یک بچه، طویله بوده است. بنابراین، تعظیم عرض میکنم! من در طویله به دنیا آمدم (می خندد).
چرا مادرتان نمیخواستند زنده بمانند؟
معلوم است. یک دختر تحصیل کردهای رفته بوده در ده، بعد هم بهخاطر غم و رنج مردن آن همه مردم که حتی نمی توانستد دفنشان کنند؛ وبا بیماریای نبود در آن دوره که بتوانی به سادگی از آن بگذری. در حقیقت از جمعیت آن دهِ بزرگ، شاید عده خیلی کمی باقی مانده بودند. بنابراین از یک طرف این غم و از طرف دیگر، رفتن توی ده و زیر پوشش یک خان زندگی کردن، طبیعتاً دلش نمیخواست زنده بماند. با این سیستم خلاصه من دنیا آمدم، و با تمام این حرفها نمردم. مادرم هم در کتابش نوشته وقتی صدایش را شنیدم دیگر نخواستم بمیرم. سه روز را در آن کاروانسرا زندگی میکنند، بعد کجاوه درست میکنند و راهی میشوند. بعدش هم که پدر ما حاکم بود. تمام دوره خدمتش را هم در «دامغان» و «سمنان» و «کرمانشاه» و... و همین طور دور تا دور ایران می گذراند و دایم محل ماموریتش عوض می شد. در نتیجه حتی من نمیتوانم بگویم کلاس اول را کجا گذراندم، کلاس دوم را کجا. ولی چون مادر، خانم کتابخوانی بود، ما خیلی زودتر از بچههای دیگر به کتاب خواندن علاقه پیدا کردیم.
به جز این که مادر و مادربزرگ شما، هر دو از زنان فعال روزگار خودشان بودهاند که کتاب و مقاله مینوشتند و برای پیشرفت زنان کشور کار میکردند، چه چیز دیگری از کودکیتان به یاد دارید که فکر میکنید در شخصیتی که بعد پیدا کردید موثر بوده است؟
شوک هایی که در بچگی به مغز وارد میشود همیشه سبب فعالیت های آینده یک آدم میشود. این شک ها همیشه علامت سوال ایجاد میکنند. یک روزی مادرم مهمان داشت. همه خانمهای تحصیلکرده آن موقع بودند. نشسته بودند داشتند با همدیگر صحبت میکردند. من هم یک بچه حدوداً یازده سالهی خیلی پسر-دختر بودم. یعنی کاراکتر پسرانه در فیزیک دخترانه داشتم. مامان اشاره میداد لقا چایی بیار. میرفتم بدو از کلفت چایی را میگرفتم، پخش میکردم و دوباره مینشستم به بازی. دوباره میگفت لقا شیرینی! شیرینی را پخش میکردم و دوباره مینشستم به بازی. یکدفعه یکی از خانمها مادرم را صدا کرد که افضل جان! ما ضعیفهایم و توسریخور. مامان میگوید تو یک دفعه از جایت بلند شدی، و لباست را صاف کردی و رفتی افتادی به جان برادر و دِ بزن. یک کتک حسابی برادر را زدم و دیدم نخیر، چَک من از چَک برادرم اصلاً کمتر نیست و ضعیفه هم نیستم و چون دایماً از دیوار بالا میرفتم، گفتم بنابراین هر کاری او میتواند بکند، من هم میتوانم بکنم، بنابراین ضعیفه نیستم.
ولی این علامت سوال همیشه برای من بود که آیا من واقعا ضعیفهام؟ تا این که در سال ۱۳۱۵ یا ۱۶ وارد دانشگاه [تهران] شدم. رشتهای که انتخاب کردم «فلسفه علوم تربیتی» بود. در فلسفه علوم تربیتی، بیولوژی، مردمشناسی، تاریخ، روانشناسی، فلسفه و... جزو درسهای ما بود. با این مطالعات به این نتیجه رسیدم که زن نه تنها ضعیفه نیست بلکه چهار موضوع است که در آن ها زن اصل است نه فرع. اولاً این که خداوند تکثیر را در اختیار زن گذاشته است. نکته دیگر این که در طی این ۶۰، ۷۰ سال و با مطالعاتم به این نتیجه رسیدهام که خانمها مربی بالفطرهاند. منم که یک انسان را متعالی تربیت میکنم، منم که ببخشید، یک دروغگو تربیت می کنم. تمام سنتها را هم زنها به وجود آوردهاند. موضوع سومی هم که به آن دست یافتم این است که زن زبالهساز است، چرا که تولیدکننده خانگی است. میرود مواد خام را میخرد و آن را تبدیل میکند به مواد قابل مصرف و این دور ریز دارد. یک وقتی اگر شد تشریف ببرید کهریزک، ته شهر، فقط یک تکه از زبالهای را که در روز توسط خانمها بیرون داده میشود، تماشا کنید. البته با اجازه شما ما ۵۶ سال است که در این خانه نشستهایم و طی این ۵۶ سال، چند سال که زبالهها را جمع میکردیم و میدادیم به همسایهمان که گوسفند داشت. بعد از آن هم یک چاله درست کردیم ته باغ [حیاط کنونی خانه] که همه زبالهها را میبریم آنجا کمپوس میکنیم. موضوع چهارم هم این که زن مدیر خانه است. پول از هر جا که بیاید خانم است که برنامه میریزد. دقت بکنید میبینید که انتخاب هر چیزی با خانم است. صد سال پیش این را سرمایه داری فهمیده است. آمده چه کرده؟ آمده روی زن سرمایه ریخته است. ویترین مغازهاش را برای چه کسی زینت میکند؟ برای زن. ببینید بسیاری از خانمها معتقدند که حالا که حالمان بد است بلند شویم برویم یک چیزی بخریم حالمان خوب شود.
برگردیم دوباره به زندگی شخصیتان، کی ازدواج کردید؟
۱۶ ساله بودم که از یک ماموریت که پدر به «قوچان» داشت، به تهران آمدیم و پسرعمهام آمد و چسبید که با من ازدواج کند. این موضوع خودش تاریخچهای دارد که وحشتناک است. ناچار شدم با مردی که در حقیقت مثل کنه بود و دایماً در تعقیب من، ازدواج کنم. او رئیس پلیس راه آهن تهران- شمال و یک مدتی هم تهران- مشهد بود تا جنگ جهانی دوم شروع شد: ۱۳۲۰. ما شاهرود بودیم که جنگ شد. آنجا با یک دسته از سوئدیها که مهندسهای عالیرتبه بودند آشنایی پیدا کرده بودم. وقتی که جنگ شد آمدند من را برداشتند، به تهران آوردند. چند سال در تهران بودیم تا این که من بچهدار شدم. در کنار این مساله دیدم که دیگر نمیتوانم حاج آقا را تحمل کنم. حاج آقا متناسب با نحوه تفکر من نبود. برای این که او خودش را پلیس و افسر و فلان و فلان می دانست و من هم یک کاراکتر دیگری داشتم که به هم نمیخوردیم. تقریباً چهار، پنج سال طول کشید که از هم سوا شدیم. قبل از این که سوا شویم شروع کرده بودم به خواندن سال ششم ادبیات که رشته حقوق بروم. آن سال، بچهام را گذاشتم مهد کودک و کلاس رفتم.
مگر مهد کودک بود آن موقع؟
بله، آن موقع تازه مهد کودک آمده بود. «حسین» [همسر دومم] معلم انگلیسی برادر و خواهر من بود. گفته بودم معلمشان را بفرستند بیاید به من هم درس بدهد. وقتی برای تدریس آمده بود، ما هنوز جدا نشده بودیم. این مساله سبب شده بود که آقا فکر کند من یک زندگی عالی دارم. در صورتی که نمیدانست من دارم همان زمان جدا میشوم. چهار، پنج سال مبارزه کردم تا بتوانم جدا شوم. بالاخره هم جدا شدم. به حسین هم خبر دادم بیاید منزل پدرم آن جا به من درس بدهد چون بعد از جدایی میخواستم در خانه خودم با بچهام زندگی کنم اما پدرم نمیگذاشت. در طی سه سالی که من منزل پدر بودم، هر کاری کردم در خانه جدا زندگی کنم نگذاشت. حتی رو به روی خانهاش، خانه گرفتم. باز آمد وسایلم را جمع کرد. رفتم ویزا گرفتم. گفتم میروم «فرانسه» دیگر بابا نمیتواند کاری کند. تا فهمید رفت به پدر بچهام خبر داد، او هم آمد گفت من که نمیگذارم بچهام را ببری، بنابراین من هم که نمیخواستم از بچه جدا شوم ماندم. هر کاری میخواستم بکنم بابا یک سد بزرگ بود. می خواستم دختر دایی ام را با حسین آشنا کنم برای ازدواج، گفتم حسین نمیخواهی زن بگیری؟ گفت با کی؟ گفتم با فلانی، گفت نه، یک نفر فقط اگر حاضر شود زن من شود من ازدواج میکنم. گفتم کی؟ گفت شما. گفتم بلند شو برو بیرون و اصلاً هم دیگر این جا نیا. اما وقتی دیدم بابا دارد این جوری رفتار میکند، یک دفعه که حسین را دیدم، رفتم پیشش و گفتم به فکر سابقت هستی؟ گفت بله، گفتم پس بیا خواستگاری. خلاصه ازدواج کردیم البته با شرط. شرط گذاشته بودم حق طلاق با من است، حضانت بچه با من است. هر وقت که نخواستم از خانه میروی بیرون. خلاصه فامیل دعوت شدند و نشستند برای عقد.

عاشقش نشدید؟
عشق و عاشقی برایم معنی نداشت. فقط می خواستم از خانه پدر بیایم بیرون. به هر حال دوستی و عشق فوراً به وجود نمیآید. دوستی و عشق در نتیجه رفتارهای متقابل به وجود میآید.
خب تحصیلاتتان به کجا رسید؟
لیسانس را که همانطور که گفتم در رشته فلسفه علوم تربیتی گرفتم. در دوره دانشگاه بسیاری از سالهایش را از یک طرف درگیر دانشگاه بودم و از یک طرف کار، و تند تند هم بچه میزاییدم. هر وقت که آبستن بودم میتوانستم بروم دانشگاه، هر وقت که شیر میدادم نمیتوانستم بروم. برای همین، دوره سه ساله دانشگاه را شش ساله گذراندم. بعد هم که فوق لیسانس جامعهشناسی را از دانشگاه گرفتم، دانشگاه خودش به من ماموریت داد که دکترا را از «سوربن» بگیرم. بچههایم کوچک بودند. حکم را آوردم گذاشتم جلویشان. گفتم به من حکم دادهاند که بروم دکترایم را از «فرانسه» بگیرم، موافق هستید یا نیستید؟ هر چهارتایشان گفتند بله، موافقیم. شوهرم هم گفت برو، چرا نروی؟ هی با خودم گفتم راست راستی بروم؟ بچهها را چهکار کنم؟ در بهار ۱۳۴۵ برای گرفتن دکترا رفتم. قبل از این که بروم تمام کارهایم را برای نوشتن تز انجام داده بودم. دکترای جامعه شناسی را از «سوربن» گرفتم و در کنارش هم یک دوره کتابداری فشرده آن جا گذراندم. سال ۴۶ هم برگشتم. البته فوقالعاده سخت گذشت. گذاشتن چهار تا بچه که در سنین نارس و بدی بودند در ایران و رفتن خیلی سخت بود.
چطور شد به مسایل محیط زیست علاقهمند شدید؟
وقتی هنوز وارد دانشگاه نشده بودم، رفته بودم کتابخانه «دانشگاه تهران»، و عضو شده بودم. بعد هم چون دو زبان می دانستم، رئیس کتابخانه من را کاتالوگر کتابخانه دانشکده حقوق کرد. کتابخانه برایم خیلی باارزش بود، بیمه میخواست آن موقع ۳۰۰ تومان حقوق بدهد و استخدامم کند قبول نکردم، ۱۴۰ تومان دانشکده را پذیرفتم. سال ۱۳۵۲ بود که کتابی درباره محیط زیست و آلودگیهایش برایم آمد، مجبور بودم کتاب را بخوانم تا به آن کد دهم. خیلی چیزهایی که الان دربارهاش صحبت میشود، آن موقع در آن کتاب بود. آنقدر آن کتاب روی من اثر گذاشت که تمام مطالعات من دیگر معطوف به محیط زیست شد. چشمم جز آلودگیها و کثافات و نارساییها را نمیدید. ذهن من روی این مسایل متمرکز بود تا سال ۵۵ که بازنشسته شدم. نشسته بودم در خانه تحقیق میکردم که یکی از دوستان آمد و گفت بیا برویم در «بازرسی کل کشور» به تو احتیاج دارند. رفتیم آن جا. در آن جا گروه تحقیق تشکیل دادم و شروع کردم درباره آلودگی شهر تهران کار کردن. بعد شروع کردم به تحقیق روی آبها. بعد هم که دولت طرحی را به نام «طرح عدم تمرکز» ارایه داده بود و سه چهار سال بود میخواست در «لرستان» پیاده کند که قرار بود من هم با اکیپ محققان برای جامعهشناسی آن به «لرستان» بروم. باید با اسناد و مدارک نشان میدادم که آیا قابل اجرا هست یا نه. سه ماه را در «لرستان» مشغول تحقیق بودیم که من اجازه گرفتم و برای دیدن بچهها به «انگلیس» رفتم. وقتی که برگشتم انقلاب شده بود. بعد هم که جنگ شد و دیگر من نمیتوانستم کار کنم. اما از همان ابتدا چیزی که درباره آلودگی محیط زیست برایم مهم بود این بود که چه باید کرد. و بعد از همه مطالعاتی که کردم، تنها راهی که به فکرم رسید ایجاد یک جمعیت بود. برای این که چه نامی بر جمعیت بگذارم، باور میکنید ۱۷ سال فکر کردم؟ در نهایت اسم «جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست» را انتخاب کردم. یک سال و نیم طول کشید تا خط سیر اداریاش را گذراند.
۱۰/۳/۷۴ به ما مجوز رسمی دادند و در دانشگاه تهران اعلام موجودیت کردیم. میگفتند میخواهی چهکار کنی؟ میگفتم میخواهم همهتان را آموزش دهم که اگر شما مسلمان هستید حق ندارید محیط زیست را آلوده کنید.
حالا بعد از همهی این سالها، چه رویایی در زندگیتان دارید؟
الان رویای من این است که بشر و به خصوص ایرانی به مرحلهای برسد که بتواند راه حلی برای این که در حال دفن شدن در فاضلاب هستیم، پیدا کند.
عكس ها: آرش عاشوری نیا