
جای خوبی ننشسته بودم. زمین تالار مسطح بود و منی كه صندلی ام در ردیف 14 بود، باید سرم را این قدر كج می كردم كه به شانه ام نزدیك می شد و بعد می توانستم «سهیل نفیسی» را كه روی سن ساز می زد، ببینم.
آقایی كه جلوی من نشسته بود، چهارشانه بود و قد بلندی هم داشت. می خواهم بگویم هم از طول و هم از عرض به من ظلم می شد. به همین خاطر، در طول كنسرت هرجا كه از كله كشیدن و زوركی دیدن خسته می شدم، چشمانم را می بستم و با صدای سهیل نفیسی و سازش می رفتم به جایی كه انگار كنار دریا بود. انگار شب بود و ما دور آتش چهار زانو نشسته بودیم و سهیل نفیسی گیتارش را به دست گرفته بود و آوازش را می خواند.
می خواهم بگویم آن شب هم كه در «تالار آبی كاخ نیاوران»، اجرای موسیقی داشت، این قدر صمیمی می خواند. انگار كه آن جمع 400 نفری كه رو به رویش نشسته بودند، رفقایش هستند.
بار دومی بود كه به كنسرتش می رفتم و او هم بار دومی بود كه بعد از انتشار آلبوم «ری را» كنسرت رسمی برگزار می كرد. دفعه پیش، یعنی اردیبهشت سال 1385، از آلبوم «ریرا» چندتایی ترانه خوانده بود و بعد هم آوازهای جنوبی را كه ترانه سرای همه آن ها، «ابراهیم منصفی» بود. «ری را» گل كرده بود و خیلی ها به دنبال خریدن بلیت كنسرت بودند اما سرسرای كاخ نیاوران هرشب گنجایش بیشتر از 400 نفر را نداشت.
نمی دانم چرا ترتیبی نمی دهند سهیل نفیسی در فضای باز كاخ نیاوران اجرا داشته باشد. امسال هم خیلی ها از آمدن به كنسرت او بی نصیب ماندند. چون بلیت ها تمام شده بودند.
شانس آوردم كه توانستم از ترافیك عصرهای جمعه، خودم را خلاص كنم و نیم ساعت قبل از شروع كنسرت كه قرار بود ساعت 9 باشد، به كاخ برسم. وقتی زود میرسی، مخصوصاً اگر اجرا در چنین جای خوش آب و هوا و خوش منظره ای هم باشد، میتوانی روی چمنها رو به روی تالار آبی بنشینی و نفسی تازه كنی. هرچند كافه كاخ تعطیل است و نگهبانان اجازه نمی دهند آزادانه در فضای كاخ قدم بزنی و به تو یادآوری می كنند كه راه را داری اشتباه می آیی و تالار آبی جای دیگری قرار دارد. در حالی كه تو آمده ای دور «كوشك احمد شاهی بچرخی» و آن را از زاویه های مختلف ببینی. اما نمی گذارند.

سهیل نفیسی همان نوازنده تنهای دو سال پیش روی سن بود. نوازنده ای به گروه تك نفره اش اضافه نشده بود و این یكی از حسن های اجرای زنده اوست. این كه با اضافه كردن سازها و شلوغ كردن سن، گوش شنونده را به كار بیشتر وا نمی دارد. اصلاً چه نیازی به صداهای بیشتر؟ همین صدای نفیسی كافی است كه انگار با ما در كافه ای دنج نشسته و قصه هایی را كه شاعران به شعر درآورده اند، نقل می كند. حتی وقتی شعر حافظ را - كه مطلعش این است: «بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد، دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد» - می خواند، انگار كه این شعر همین دیروز از قلم شاعر روی كاغذ آمده است. بس كه شیوه روایت و نقالی اش امروزی است.
شاید برای همین هم هست كه به قسمت اول كنسرت می گوید «پرده اول» و به قسمت دوم می گوید «پرده دوم». چندان در پی تكنیك در ساز و آواز نیست و ابایی ندارد از این كه بقیه بفهمند به خوبی آواز خواندنش، ساز نمی زند. هرچند در نواختن گیتار تبحر دارد و از 14 سالگی همدمش بوده اما صدایش قوی تر از سازش است.
بقیه مثل من و امثال من كه از اول كنسرت روی صندلی هایمان نشسته بودیم، خوش اقبال نبودند و در گرداب ترافیك گرفتار شدند. قسمت اول اجرا، هرجا كه ترانه نفیسی به پایان می رسید و قبل از شروع شدن قطعه بعدی، در تالار باز می شد و كسانی كه دیر رسیده بودند و پشت در مانده بودند، اجازه پیدا می كردند خود را به صندلی هایشان برسانند و بنشینند. در این بین، صدای كفش های پاشنه بلند بعضی از خانم ها روی كف پاركت شده تالار، پرفورمنس دیگری را رقم زده بود.
این بار هم مثل دفعه قبل، وقتی سهیل نفیسی را دیدم یاد جوانی های «فرهاد» افتادم كه در عكس هایی كه روی سایت رسمی اش هست، دیده بودم. انگار آدم های دیگری هم بوده اند كه این شباهت را بین فرهاد و سهیل نفیسی دیده اند و آن را به خواننده «ریرا» منتقل كرده اند. او در جواب گفته: «امیدوارم این مقایسه در دام تنگ نظری هایی مثل تقلید و شباهت سیبیل هایمان به هم پیش نیامده باشد.»
حالا كه فكرش را می كنم می بینم چقدر یك سیبیل یكسان می تواند دو چهره متفاوت را شبیه هم كند. كاش فرهاد هم زنده بود و می توانست كنسرت برگزار كند؛ كنار پیانو بنشیند و از سقفی كه توی فكرش است یا روزهای هفته بخواند. اگر او بود و می خواند، تابستان امسال هیچ كم نداشت و می شد گرمایش را هم به جان خرید. حیف كه نیست.
فرهاد نیست اما سهیل نفیسی هست و شعر شاعران معاصر را با موسیقی آشتی و پیوند می دهد. هنوز هیچ نشده ترانه هایش به خاطره ها پیوسته اند و وقتی «ری را» را می خواند به وجد می آییم و همراش زمزمه می كنیم. و همین نشان می دهد كه لازم نیست دست كرد در اعماق تاریخ موسیقی و آهنگی را بیرون كشید كه برای مردم خاطره انگیز باشد. حرفی كه خیلی از بزرگان موسیقی ما می زنند در پاسخ به درخواست های مردم برای اجرای آهنگ های قدیمی. می گویند كه آن حس و حال گذشته را ندارند و آدمی متفاوت از گذشته هستند. باید به آن ها گفت انتظار ما این نیست كه شما حس و حال گذشته را داشته باشید، انتظار ما این است كه حداقل امروز بی حس و حال نباشید. اما حیف كه خیلی از آهنگ های این روزهایتان روح ندارند و انگار روی سخنشان با ما نیست.
می خواهم بروم از آن هایی كه می گویند شعر معاصر را نمی توان در موسیقی گنجاند بگویم چطور سهیل نفیسی این كار را كرد؟ چطور او این توانایی را در شعر معاصر پیدا كرد و شما نكردید؟
اما نمی روم. سرجایم در ردیف 14 تالار آبی می نشینم و اوقاتم را با این فكر و خیال ها تلخ نمی كنم. آواز سهیل نفیسی را می شنوم كه از حافظ می رسد به رمانس ابراهیم منصفی، می رود به ترانه «احمد شاملو» و ترانه هایی با شعرهای «ناصر زمانی»، «مهدی اخوان ثالث»، «اسماعیل افراسیابی»، «نیما یوشیج» و قسمت اول كنسرت یا همان پرده اول تمام می شود.
سهیل نفیسی ترانه های ابراهیم منصفی را با لهجه جنوبی خواند. ترانه هایی كه پر از دلتنگی، عشق، فداكاری و گله گذاری هستند و حتی اگر كلمه به كلمه ترانه را نفهمی، همه این ها از آواز نفیسی پیداست. 23 سال در جنوب زندگی كرده و در كنار منصفی نشسته، ساز زدن و آواز خواندنش را دیده است. ابراهیم منصفی شاعر و ترانه سرا كه تخلصش «رامی» بود، در روستاهای جنوب به بچه ها درس می داد و ترانه های جنوبی را با گیتار اجرا می كرد. او از شاعرانی است كه از شب های شعر خوشه تا گفت و گوهای «سیروس طاهباز» با شاعران جوان آن سال ها در نشریه فردوسی، سینمای آزاد و بازیگری در فیلم های «حسن بنی هاشم» حضور داشته.
نفیسی قبلاً گفته بود: «باور كنید در جنوب و به ویژه در هرمزگان كمتر خانه ای هست كه نواری از او نداشته باشد یا جوانی نیست كه ترانه های او را با گیتار زمزمه نكند.»
توی پرده دوم هم، نفیسی 10 ترانه خواند. «راز» با شعر احمد شاملو، «یك پوست و یك استخوان» از «بهمن فرسی» (راستی من خواننده ای را سراغ ندارم كه از ترانه های بهمن فرسی استفاده كرده باشد، چون ترانه هایش آن قدر زیاد نیستند)، «پولك صدفی ماه» از «پریسا دمندان» كه علاوه بر ترانه سرا، همسر سهیل نفیسی هم هست، «موت و یار عزیز» از ابراهیم منصفی، «دیار شب» از «م.آزاد»، «شهاب ها و شب» از مهدی اخوان ثالث، «گریخم نهندن» و «گله» از ابراهیم منصفی و قطعه آخر هم «ریرا»ی آشنای نیما یوشیج است.
بعد كه نفیسی سازش را گذاشت و رفت، همه شروع كردند به دست زدن و او برگشت. اوج كنسرت یا همان نقطه طلایی اش دقیقه های آخر است و معلوم می شود آن ها كه تا حالا در سكوت گوش كرده بودند، چقدر راضی بوده اند و این را از دست زدنشان می شود فهمید. سهیل نفیسی برمی گردد و یكی از وسط جمعیت داد می زند: «رقصم گرفته بود... » و سهیل نفیسی «رقصم گرفته بود» را كه شعرش متعلق به ابراهیم منصفی است، می خواند. ترانه ای كه در آلبوم «ری را» هم بود.
همین كه شروع كرد به خواندن، چشمم افتاد به سقف تالار كه 9 لوستر بزرگ از آن آویزان شده بودند. اشك های بزرگی هم داشتند كه اگر یكی شان ناغافل تصمیم می گرفت خود را به زمین برساند، می خورد توی سر یكی از ما و احتمالاً باعث می شد كارمان به بیمارستان بكشد.
اما خیالتان را راحت كنم كه كار هیچ كس به بیمارستان نكشید. كنسرت تمام شد و شنوندگان قدم زنان به سمت در كاخ رفتند و بعضی ها خواندند: «چنگ اگر بود سرودی بود/ جام اگر بود شرابی بود... »
عکس ها از امید بیژنی