
شاید این تنها بهانهای است برای دیداری دوباره.
سبدهای بزرگ گل سفید، جمع سیاه پوشی را که گروه گروه دورهم حلقه زدهاند احاطه کرده، بالای سر هر گروه از زنان و مردان را ابری سفید از دود سیگار فرا گرفته.
بیشتر این جمع را پیشکسوتان سرشناس در حوزههای گوناگون هنری، فرهنگی و اجتماعی تشکیل میدهند که در هوای سرد بعدازظهر روز دوم بهمن ماه گرد هم آمدهاند تا در مسجد الغدیر تهران یاد مردی گیلک (احمدعاشورپور) را گرامی بدارند. مردی که به تازگی، از میان آنها رخت بر بسته است.
با اینکه تنها نیم ساعتی از شروع مراسم گذشته سالنهای مسجد چنان انباشته از مردم شده که راهی برای ورود تازه واردان وجود ندارد، این جمع کثیر از افراد متفاوتی تشکیل شده؛ پارهای از آنهادر هماهنگی با سخنان خطیب مجلس گاه و بیگاه صلوات می فرستند و گروهی دیگربه دلیل تفکرات خاصشان ترجیح دادهاند یا سکوت پیشه کنند و یا روی پلهها و مقابل در ورودی مسجد بمانند.
جلوی در مسجد در هر گوشه بحثی داغ در جریان است. در گوشهای عدهای از قدیمیترها به نقد تاتر بهرام بیضایی مشغولند و در جایی دیگر با جدیت درباره قطعه شعری سخن گفته میشود؛ بحثهای متفاوتی که با ورود هر شخص جدید حرارتی تازه مییابد.

یقه پالتوهای اکثر این شرکت کنندگان که همگی آنها به نوعی از اهالی فرهنگ و هنرند تا جلوی بینی بالا کشیده شده، موهای غالبا سپید بسیاری از آنها زیر کلاههای متنوع از نظر پنهان است و به همین دلیل از صورتشان جز دو چشم مهربان و درخشان چیزی دیگری دیده نمی شود تا برای تازه واردان قابل شناسایی باشند.
ناصر زرافشان، حقوقدان با عجله از پلههای سالن مسجد پایین میآید تا خود را به در وروی برساند. او عاشورپور را نمادی از ایستادگی در راه فکر و عقیدهاش در دورهای که جامعه از لحاظ هنری و ادبی دچار «اغمای فرهنگی» و «وادادگی» است میداند: «برای من مهم گرامی داشت نام مردی است که در زمان حاضر با وجود آنکه آدمهایی که کمابیش با او وارد عرصه زندگی اجتماعی شدهاند و امروز هنوز زندهاند، به فروش فکر، هنر و حاصل کار گذشتهشان مشغول شدهاند، روی راهی که انتخاب کرد ایستاد، وفادار ماند و مانند این جماعتی که (...) عقیده فروشی میکنند، تبدیل نشد.
«به نظر من این مهمترین نکتهای است که باید در مورد عاشورپور گفت، به خصوص در اغمای فرهنگی و در شرایط وادادگی و بی عقیدگی و عقیده فروشی حاضر.»
افراد متفاوت این جمع، عاشورپور را به گونه ای متفاوت میبینند. برخی «ایستادگی» او را ستایش میکنند و جمعی هنرش را.
صدیق تعریف، خواننده كرد، سعی دارد دستانش را که از سرما سرخ شده گرم کند و در همین حال از مقام پیشکسوتی عاشورپور در موسیقی و آواز همچنین تاثیرگذاران بودنش در یک دوره از تاریخ موسیقی این مملکت سخن به میان میآورد.
او عقیده دارد این تاثیر گذاری بیشتر به واسطه سبک و سیاقی بود که عاشورپور در موسیقی اش دنبال میکرد: «نوعی از موسیقی که به لحاظ مویسقیایی و ملودیک در موسیقی گیلان ریشه داشت، درعین حال که در بعضی آهنگها به موسیقیهای محلی مجارستانی یا لهستانی نیز نزدیک بود ولی نکتهای که آن را جالب میکرد این بود که او با ذوق و سلیقه مخصوص خودش روی این آهنگها شعرهای گیلکی میگذاشت.»
او به دنبال مکثی کوتاه به سبد گل سفید بزرگی که با روبانهای سیاه تزیین شده خیره میشود و از خاطرهانگیزبودن صدای عاشورپور صحبت به میان میآورد: «صدای او برای نسل ما یادآور بسیاری از اتفاقات اجتماعی است، یادآور دورهای که فعالیتهای اجتماعی در یک وسعت خاص جاری بود.» با گوشهای از روبانی سیاه بازی میکند، انگار به سالهای دور سفر کرده، در همین حال از سبک موسیقی او و ادامه دهندگان راهش صحبت میکند: «او نوعی از موسیقی "پاپيولار" را دنبال میکردند، اما نوع سالمی از این موسیقی را. این نوع موسیقی همان است که اصطلاحا به عنوان موسیقی "پاپ" شناخته میشود، ولی موسیقی "پاپ" خوب. مثل کارهای آقای (محمد) نوری که ادامه دهندۀ این نوع موسیقی در ایران است. در واقع استاد نوری به همراه چند نفر دیگر همان سبک و سیاق را ادامه میدهند و اگر بخواهیم تاریخی نگاه کنیم، ریشهاش بر میگردد به پدران این رشته که یکی از آنها آقای عاشورپور است.»
محمد علی عمویی، فعال سياسي و عضو پیشین حزب توده نیز از زاویهای دیگر به عاشورپور نگاه میکند. او عاشورپور را هنرمندی مردمی میداند که هیچگاه حاضر نشد دست از حمایت مردم بردارد: «عاشورپور از بدو تجلی استعدادش در قلمرو شعر و ادب، آنچه که سرود در جهت حمایت و دفاع از حقوق مردم ایران بود، حتی در زمانی که ابتداییترین حقوقش از او سلب شد و مجبور شد به تبعید داوطلبانه برود.»
در میان جمع کسانی که جلوی مسجد دور هم گرد آمدهاند، مرد میان سالی با عینکی سیاه و صورتی غمگین جلب توجه میکند. او بابک ربوخه آهنگساز و سرپرست گروه موسیقی «نکیسا» است که در آخرین سالهای زندگی عاشورپور همراه محمدرضاییراد و حسین حقانی مجموعه آثار عاشورپور را جمع آوری کرده و در کتابی به نام «دریا توفان، آفتاب خیزان» منتشر کردهاند: «حدودا سال ۸۱ در سفری به گرگان، محمد رضایی راد ایده جمعآوری آثار عاشور پور را مطرح کرد قرارمان این شد که هرکدام از ما، به طور تخصصی یک بخش کار را انجام بدهد. این بود که من کارهای نت نویسی آثارش را انجام دادم، حسین حقانی روی جمع آوری اشعارش کار کرد و محمد رضایی راد هم سرپرستی و ویراستاری کل مجموعه را بر عهده گرفت.»
بابک ربوخه ضمن اشاره به رفاقت عمیقی که در حین کار با عاشورپور به وجود آمد، از روند جمع آوری ۵۸ ترانه میگوید: «بعضی از ملودیها اصلا موجود نبودند و ما مجبور شدیم نسخههایی از بعضی آهنگها را از روی کاستهایی که هنوز بعضی از دوستان و آشنایان داشتند، تکه تکه ادیت کنیم. درمجموع توانستیم موسیقی ۵۸ ترانه او را به این شکل جمع آوری و آنها را پالایش صوتی و نت نویسی کنیم.»
ربوخه از برپایی کنسرتهای عاشورپور بعد از ۵۰ سال فاصله گرفتن از دنیای موسیقی صحبت میکند و پس از آن به ضبط برخی از آهنگها که تا آن روز ضبط نشده بود اشاره می کند و امیدوار است هر چه زودتر امکان انتشار آنها فراهم شود: «به قول محمد رضاییراد شاید بشود اسم این مجموعه را "آوای قو" گذاشت، یعنی آخرین نوایی که یک قو پیش از رفتن به سرزمین مرگ می خواند.»
حسین حقانی ضمن یاد آوری اعتماد به نفس قوی، پشتکار و امید سرشار احمد عاشورپور به زندگی، حتی در زمانی که زندگی شخصی و اجتماعی مشکلات بسیار زیادی را بر او تحمیل کرده بود، از یکی از شیرینترین خاطراتش صحبت میکند و مي گويد: «بعد از جراحی قلبش، فراموشی خیلی اذیتش میکرد و از آن عصبانی میشد. در آن سالها من شعرهایش را از روی نوارهای قدیمی صفحههای گرامافون جمعآوری میکردم، ولی بعضی از بخشها مفهوم نبودند، از خودش می پرسیدم. وقتی یادش نمیآمد، به صدای بلند قهقه میزد و می گفت اگر میدانستم بعد از ۵۰ سال، یکی میخواهد یقۀ من را بگیرد، اصلا اینها را نمی خواندم.»
یادش بخیر!

طاهریان، مدیر مسئول مجله «دانش و مردم» با نگاهی مهربان به جمعیتی که برای شرکت در مراسم یادبود عاشورپور آمدهاند خیره میشود و براین نکته تاکید میکند که عاشورپور ازنخستین کسانی بود که به خواندن ترانههای محلی پرداخت و به نوعی بنیانگذار یک سبک در موسیقی ایران است: «اما متاسفانه به خاطر گرایشهای سیاسی بایکوت شد و شاید این نشانگر آن است که در جوامعی همچون جوامع ما هنرمندان نباید وارد جریانات سیاسی شوند.»
طاهریان به آرامی صحبتهایش را با خاطرهای از عاشورپور در مورد برخوردهای دوران ابتدای زندگی حرفهای او به پایان میبرد: «عاشورپور برای ما نقل میکرد که در ابتدا، برخورد با خوانندهها خیلی بد بود تا جایی که آقای جفرودی، عموی سناتوری داشت که روزی اورا به دفتر کارش صدا کرده بود و از او پرسیده بود كه پسر جان تو در رادیو ماهیانه چقدر حقوق میگیری، آقای جفرودی پاسخ داده بود دویست تومان، عمویش گفته بود من چهارصد تومان میدهم به شرط آنکه نخوانی و آبروی مرا نبری.
« عاشورپور می گفت در آغاز کار هرکجا صدای من بخش میشد گیلکیها از شرمساری سرشان را پایین میانداختند اما من ماندم و خواندم تا بالاخره روزی مردم گیلان به صدای من افتخار کردند.»