2008 نوامبر 21
نام کاربری: کلمه عبور:

انگار نه انگار، دریچه گوش شان به دنیا بسته بود. حس می کردی صدا ها را رنگین تر از تو می شنوند. این را می شد از خنده هایی که گویا بر آنها واجب شده بود، فهمید. دیوار های خانه شان آبی بود و آنها زوج خوشبختی بودند و این خوشبختی را با سه فرزند شان تقسیم کرده بودند.

گام نخست
عکس: نیما افشار نادری


مرد خانه، ۱۵ ساله بود که همدان را به قصد کار در تهران ترک کرد. پدرش دو، سه بار به دنبالش آمد و او را به شهر خودشان بازگرداند اما او مصرتر از این حرف ها بود. می گوید : «آن زمان، در همدان پول کمی در ازای کار دریافت می کردم.» پسر دوم خانواده که صحبت های والدینش را رساتر بیان می کرد، در ادامه حرف پدرش گفت: «آن موقع ناشنوا در همدان خیلی کم بوده و به طور مثال فقط همدیگر را در باشگاه – پدرم کشتی گیر بوده – پیدا می کردند. پدرم برایش مهم بوده که در جمع ناشنوایان باشد.» و اما دلیل این موضوع از زبان پدر، بیان شد : «وقتی در جمع ناشنوایان هستی. در صورت بروز مشکل، کمکت می کنند.»

و اما خانم خانه؛ شاید بشود گفت تحصیل زیر نظر باغچه بان، شروعی بود برای وارد شدنش به اجتماع. از باغچه بان به نیکی یاد کرد : «انسجامی که آن موقع باغچه بان بین ناشنوایان برقرار کرد، هنوز هم وجود دارد.» عمر باغچه بان کفاف نداد که تا آخر معلم او باشد : «کلاس سوم بودم، باغچه بان فوت کرد و بعد از آن، دخترش، ثمینه، راهش را ادامه داد.» و ثمینه باغچه بان بود که او را به بهزیستی معرفی کرد تا «کار» را تجربه کند : «پدر و مادرم به من گفتند برو سر کار. برو یاد بگیر در جامعه چگونه باید رفتار کنی.»

شاید عده ای گمان کنند، کار کردن ناشنوایان در کنار شنوایان، بسیار مشکل است. اما برای الهه این خانواده این گونه نبوده است : «دو، سه روز اول از لحاظ برقراری ارتباط مشکل داشتیم اما بعد یاد گرفتیم چگونه با هم صحبت کنیم.» 

محمد همایونی هم، ابتدا در شرکت «ایران کاوه» کار می کرده است و سپس کارمند اداره دخانیات شد. به گفته الهام، دختر خانواده، «اکثر ناشنوایان در اداره های دولتی مثل برق و آب مشغول به کار هستند.» البته محمد همایونی در کنار کار، ورزشش را هم ادامه می داده است. حتی تا نزدیکی المپیک هم پیش رفته است اما در یکی از تمرینات پایش آسیب دید و به درخواست همسرش، «قید المپیک را زد».

از اجتماع بزرگ به اجتماع کوچک

عکس از نیما افشارنادری

وارد شدن به اجتماع، پلی شد تا آنها اجتماعی کوچک تر را با هم بسازند : «یکی از دوستان مشترک مان، ما را بهم معرفی کرد.» این را خانم خانه گفت و  آقا ادامه داد : «پدر و مادر من می گفتند که با شنوا ازدواج کنم . اما مخالفت کردم. ناشنوایان بهتر می توانند همدیگر را درک کنند.» همسرش در تایید این سخن، گفت : «خانم باغچه بان هم به ما می گفت که باید با ناشنوا ازدواج کنیم.»

البته ثمینه باغچه بان، آموزش هایی هم در زمینه زندگی مشترک به آنها داده بود و مادرش هم، معلم دومش بود.

کمک خانواده به اینجا ختم نمی شود : «دو سال اول زندگی، مادر و پدرم با ما زندگی می کردند. در اصل بچه اولم را آنها بزرگ کردند.» و سپس در مورد بچه داری، گفت : «شب ها بچه ام را روی دستم می خواباندم تا متوجه گریه کردنش بشوم. گرچه الان دستگاهی وجود دارد که از ارتعاش صدای بچه، می لرزد.» در این میان، میثم، پسرش با خنده گفت : «بچه ای که در خانواده نا شنوا بزرگ شود، می داند چگونه با پدر و مادرش ارتباط برقرار کند. وقتی شیر می خواستم، شیشه را به سمت مادرم پرتاب می کردم.»

آنها کم کم مستقل شدند. در طول پنج سال اول زندگی، خانم صبح ها سر کار می رفته است و آقا بعد از ظهر ها. برای اینکه متوجه زنگ در خانه شوند، چراغ هایی در خانه دارند که با زدن زنگ، روشن می شوند و امروز، خیلی راحت در کنار هم زندگی می کنند. و برای خرید، فروشگاه های زنجیره ای و میدان تره بار را ترجیح می دهند، چون نیاز به ارتباط کلامی چندانی نیست.

اجتماعی بی صدا اما پرکار

کارت عضویت در کانون ناشنوایان

اتحادی که باغچه بان در بین ناشنوایان به وجود آورد، هنوز هم ادامه دارد؛ ناشنوایان کانونی مستقل با برنامه های خاص خودش را دارد. کانون، شوراهای مختلفی چون : «شورای جوانان»، «شورای معلمان» و «شورای زنان» دارد.

بنیانگذار شورای زنان، الهه کروندیان بوده است. شورایی که در آن البته برخلاف خیلی از دیگر شوراهای زنان، حرفی از «حقوق فمینیستی زنان» نیست: «در آنجا مشاوره ازدواج می دهیم. تور های مسافرتی به مقصد هایی مانند مشهد داریم. و کار هایی مانند آموختن خواندن قرآن و نماز را انجام می دهیم.»

«کانونی»ها اهل کارهای مطبوعاتی هم هستند. محمد می گوید: «کانون مشهد، فصلنامه ای به نام " شکست سکوت " دارد. فصلنامه ای هم در کانون تهران داریم که شبیه خبرنامه است؛ و خبرهای داخلی را پوشش می دهد.»

بعد از صحبت محمد ، میثم خبر از جهانی بودن کانون داد: «در همه ی دنیا کانون وجود دارد. چند وقت پیش ۴ نفر از جوانان ناشنوا در همایشی در ژاپن شرکت کردند.»

اهالی کانون پاتوق خاص خودشان را هم دارند : «یک مدت در پارک شفق دور هم جمع می شدیم. فضای خوبی داشت و مدیر پارک با کانون خیلی همکاری می کرد. و الان این اجتماع دارد به سمت پارک گفتگو کشیده می شود.»

الهه، همچنین خبر از ساختن یک کانون جدید در سعادت آباد داد که کار آن به مراحل نهایی رسیده است. مرد خانه، دنبال حرف همسرش را گرفت: «مرد های ناشنوای قدیمی هم در قهوه خانه ای در لاله زار دور هم جمع می شوند.»

دو دست شان، مدام حرکت می کرد و انگار، با دست سومی هم خنده را بر چهره نگه داشته بودند. با هیجان خاصی از خود و زندگی شان می گفتند. هیجان از دست پدر و مادر بر لبان پسر خانواده می نشست. دختر خانواده هم گوش هایش را تیز کرده بود تا مبادا چیزی از قلم افتاده باشد و او توضیح بیشتری نداده باشد.

29/09/2007